حرفهایی که باید گفته شود
چند وقت پیش با خوابگاه بای بای کردیم (البته نه ١٠٠ درصد). خیلی دیر به خوابگاه عادت کردم، این اواخر خیلی از خوابگاه خوشم اومده بود، و حالا خیلی زود نسبت به خوابگاه بی تفاوت شدم. انسان هر جا که به مدت طولانی بمونه، براش عادی میشه، مخصوصا اگه مرتب جاشو تغییر نده....

البته این خوابگاه ما! نیست ها....
امروز صبح از وقتی که از خواب بیدار شدم، اعصابم خورده
نمی دونم از چی، اما هر چی هست مربوط به دیروز میشه. روزی هم که اینطوری ناراحتم، طرف هر چی که میرم نتیجه خوبی نمی گیرم. الانم پیش استاد مشاورم بودم و با موج ایرادات و اشکالاتی که البته به جا هم بود، روبه رو شدم. 
نمی دونم این اعصاب خوردی من به خاطر اینه که خوابگاه داره تعطیل میشه و هم اتاقی هام رفتن خونه شون و اتاق به هم ریخته و ساکته
، یا به خاطر چند نفر از بچه ها که دیروز با حرفهاشون اعصابم رو خورد کردن
، یا به خاطر اینه که دیشب بعد از مدتها کار و تلاش به بطالت گذشت
. اما فکر نکنم هیچ کدوم از اینا دلیل اصلی این بی حوصلگی من باشه؛ خلاصه اینکه با حرفهایی که استاد مشاورم زد، امروز رو کلا باید بذارم سر رفع اشکالها و تصحیح کارام. خوابگاهم که تا چند روز دیگه بسته میشه و همه دارن کم کم میرن خونه هاشون. مسئولین خوابگاه میگن باید وسایلمونو بذاریم تو انبار و دوباره دو هفته دیگه که بر می گردیم، بیاریم تو اتاقامون
؛ اما بچه ها قبول نکردن و تقریبا هر روز سرش بحث و اعتراض و تجمعه
. منم که اوِِِّلاش زیاد موضوع رو جدی نمی گرفتم، اما کم کم به عمق فاجعه پی بردم
و یاد اسباب کشی پارسال افتادم (که گفتم مامانم اومد کمک و...) و در نتیجه با بچه ها تصمیم گرفتیم که تا وقتی که دوباره برمی گردیم خوابگاه، وسایلمون رو از اتاق بیرون نبریم. البته هنوز نتیجه قطعی مشخص نیست
واقعا بعضی وقتا فکر می کنم بشینم یه کاری رو که دوست دارم، اونقدر انجام بدم و تکرار کنم تا ملکه وجودم بشه. اونوقته که اون کار برام شیرین میشه و دیگه جنبه اجباری نداره.
کافیه چند ساعت مداوم و پشت سر هم، کار دلخواهت رو که دوست داری برات عادی بشه، تکرار کنی.
اتفاق بزرگی که بعدا میفته، اینه که در اثر این تمرینهای مداوم (که اولش اجباری و سخته، اما کم کم آسون و شیرین میشه) انسان وارد یه دنیای دیگه میشه؛ بسته به نوع وماهیت کاری که بهش مداومت کردی، انسان وارد یه دنیای بهتر یا بدتر از دنیای فعلی میشه... که دیگه بیشتر از این وارد جزئیات نمیشم.
* * *
خواستم یه چیزایی بنویسم، اما طبق معمول جلوی خودمو گرفتم، چند باره دارم می نویسم، اما پشیمون میشم و پاک می کنم....
دیشب رفتم سالن تلویزیون که سینمای حرفه ای رو ببینم (البته مطمئن نبودم که حتما دیشب پخش می شد یا نه) که بچه ها گفتن ما می خوایم مستند «راز» شبکه چهار رو ببینیم. منم با بی میلی قبول کردم و همه مون نشستیم پای برنامه «راز».
کل حرف برنامه این بود که انسان به هر چیزی که فکر کنه، در زندگیش هم در همون مسیر قرار می گیره و در واقع این نوع افکار ماست که شخصیت و سرنوشت ما رو می سازه. خوب اینکه از اول هم معلوم بود. کشف جدیدی در کار نبود. تازه من با خیلی از چیزهایی که تو این برنامه گفته شد، موافق نبودم؛ اما اینکه نوع نگرش انسان، در زندگی خیلی مهمه، کاملا درست و البته بدیهیه. چیزی که مهمه، اینه که ما افکارمون رو در جهت واقعیات قرار بدیم نه چیزی که به ضررمون تموم بشه. بدم میاد وقتی یه عده ای یک سری بدیهیات رو به شکل یک اصل تازه کشف شده بازگو می کنند....
از این چیزایی که یه عده می تونن به عنوان «راز» ازش نام ببرند، خیلی زیاده که البته هر کس چند دقیقه در روز رو به رسیدگی به درون خودش اختصاص بده، به راحتی به اونا پی می بره :
- کافیه خودتو مجبور کنی که مدام به یه موضوعی فکر کنی، اولش سخته، ولی بعد کم کم در مسیر همون فکر عمل می کنی.
- هر کاری رو که با اراده و برنامه ریزی، مدام تکرار کنی، برات عادت میشه و کم کم جزء جدایی ناپذیر زندگی خواهد شد.
و خیلی چیزای دیگه که به دلایلی نمی نویسم و البته اونایی که اهلش هستند، این چیزا براشون از قبل پذیرفته شده است.
البته فکر کردن به تنهایی کافی نیست، چیزهای دیگه ای هم برای تحقق خواسته ها ضروریه؛ اما بحث ما اینه که چیزهایی رو که واقعا دوست ندارید، از فکرتون بیرون کنید و اصلا اجازه ورود اونا رو به افکارتون ندید. یه چیزایی رو می خوام بنویسم که باز هم به همون دلایل نمی نویسم، پس بیشتر از این چیزی نمی گم.
اگه یه کار خوب کوچولو انجام بدی، اما هر روز تکرارش کنی، خیلی بهتر از حجم زیادی از خوبی هاست که دائمی نباشه
استقامت داشتن برای رسیدن به هدف خیلی مهمه...
چند روزه که دارم فکر می کنم چی بنویسم، اما هر بار که چیزی می نویسم، پشیمون میشم و پاکش می کنم. پس بهتره که یکی از شعرهایی رو که توی دوره راهنمایی گفتم، بنویسم:
مادرم، ای گل سرخ قصه باغ وجود.....هر چه دارم حاصل رنج فراوان تو بود
تو همان بلبل خوش ترانه شب هستی.....که ز آواز خوشت، جهان شده غرق سرود
همه زحمت تو برای پیروزی ماست.....خنده پر مهر تو، نشان همدردی هاست
غنچه کوچک دل، شکفته شد، از مهرت.....گل خنده تو از، درد و غم و سختی کاست
با کدامین کلمه رنج تو را توان ستود.....رنج و زحمت تو را نمی توان جبران نمود
